تبليغاتX
فریاد در باد (شعر و داستان )
تبليغات
تبلیغات شما
موضوعات
    دوستان
    ارشيو
    نویسندگان
    آمار سايت
    معرفی وبلاگ

    اینجا محل دلنوشته ها و اشعار و عقایدم میباشد
    کاش میشد مرز خیالو رد می کردم
    کاش میشد فاصله هارو کم می کردم
    کاش میشد مثال اون نسیم شبها
    روی پوست این تنم اون نفس هاتو حس میکزدم
    کاش میشد مثال شبنم روی گلها
    منم اون سرخی لب های قشنگو حس می کردم

    شبی در خواب دیدم باغ فینم
    ترا در بر گرفتم نازنینم
    ببوسیدم لبت را با نگاهم
    منم در عشق بازی اینچنینم

    ای دل خوشم با یاد او
    هردم که یادش میکنم
    نقش رخ زیبای او
    بر خاطرم حک میکنم
    در هر شب تنهاییم
    هر دم نگاهش میکنم
    شاید نخواهد او مرا
    اما صدایش میکنم
    هر چند که او آهو شود
    بازم شکارش میکنم

    با تشكر : شایان
    خوراک سایت
    آخرین مطالب
    مترجم سایت
    محل درج کد مترجم
    تصاویر روز
    محل درج کد تصاویر روز

    حدیث روز

    تبلیغات 468×60 شما در این قسمت

    ارسال شده در: چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 - 11:55 - موضوع : - توسط : شایان




    شاید
    امشب بروم پیش خیال

    از لب پنجره ای
    لب گیرم

    چشم دوزم
    به نگاه مه تاب

    پیرهن تیره شب
    پاره کنم

    گیسوی خاطره را
    چنگ زنم

    برکشم در آغوش
    خیسی
    پر هوس شبنم را

    شاید
    امشب بروم پیش خیال

    داد و فریاد کنم
    که چرا
    وهم و خیال ست همه

    چه کسی
    لب ز لب پنجره ها می گیرد
    یا
    که با چشم و نگاه مهتاب
    پیرهن تیره شب را
    پاره

    گیسوی خاطر و آن هوس
    شبنم را
    جای دلدار خودش می بیند

    جز من شاعر دیوانه ی خل
    که
    بجای لب یاری زیبا

    هر شباهنگامی
    می نشیند
    لب یک پنجره ای تا خود صبح

    در همان وهم و خیال
    از لب پر هوس آن زنک همسایه
    تا
    تن پر هوس طاووسی

    می نگارد شعری
    تا که خواند
    صنمی !

    ......

    شاید
    امشب بروم پیش خیال
    گو
    تو هم می آیی ؟






    شایان

    |
    ارسال شده در: جمعه یکم اردیبهشت 1391 - 2:11 - موضوع : - توسط : شایان



    اگر از کوچه ی مهتاب
    گذر کردی باز

    گذر عمر مرا
    خوب ببین

    که هنوز ام که هنوز
    پشت آن پنجره
    مشغول تماشای خیالات تو ام

    موی احساس خیال ام
    که
    سپید ست سپید

    چشم نای نگه بر
    رد کف کوچه ندارد
    که هیچ

    تا ببیند
    چه زمان می آیی
    تا
    به پاشد اشکی
    نم بگیرد خاکی

    اثر رد تو را
    تخمک فصل بهاران هر سال
    گلکی سبز کند

    من از این قاب خیال چوبی
    بپرم پشت بلندای
    هوس

    شاخه ای از گل احساس
    به چینم ببرم

    گوشه ی
    حجله ی تنهایی خویش

    باز بوسم
    به شوم مست خیال

    ساق پاهای تو را
    آویزم

    به سر گردن تنهایی
    بیچاره ی خویش


    اگر از کوچه ی مهتاب
    گذر کردی باز

    پشت آن پنجره
    مشغول تماشای تو ام

    تا به کارم گلکی !

    کفش کن ، پای بکوب
    عطر پاهای تو رنگی زیباست
    که
    به گلبرگ گلک

    می دهد
    بوی خیالی تازه

    تا نشینم لب آن پنجره ی تنهایی
    منتظر ، چشم براه
    تا
    به تاب ات گل مهتاب
    به این
    کوچه ی دلتنگی ما








    شایان

    |
    ارسال شده در: پنجشنبه دهم فروردین 1391 - 19:15 - موضوع : - توسط : شایان


    دریا

    مواج که می شوی


    موج سواری می کنم

    امواج تن ات را


    خیس  شدم


    قطره

    قطره 


    می چک ام درون ات

     تا ماهی های تازه بالغ شده


    در مستی

    نوشیدن عرق تن مان


    جفت

    جفت


    عاشق شوند


    بار دار

    نگاهی شوند


    که هر روز ساحل را

    به هوای تن توفانی تو


    بی خیال می شود







    شایان


    |
    ارسال شده در: سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 - 16:41 - موضوع : - توسط : شایان



    کلبه ای خواهم ساخت


    پنجره رو به خیال



    پشت آن پنجره 


    با چشمی خیس


    ...
    جام می 


    بر لب تنهایی احساس زنم!




    و ترا مینگرم!



    که به سمت افق


    دور خیالم رفتی!



    بر تن قاصدک افکارم


    می دمم


    با نفس مست خیال!



    تا به سمت افق


    دور خیالم برود!



    سوی آن قبله عشق


    که بتی ساخته ام!


    از تن تو



    تو که در حس خودت


    وازه تنها هستی




    شایان

    |
    ارسال شده در: سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 - 19:11 - موضوع : - توسط : شایان

    بر سرانگشت خیال ام 
    زده ام صورت عشق

    تا قلم گیرد 
    و 
    از حس شقایق گوید

    واژه را 
    از دل آن پونه برون
    و
    بگوید که چگونه چشمه

    از نهان دل کوه 
    می کند حس خیال 
    و به شوق
    لب یک ریشه روان میگردد

    گه به شوق لب یک شاپرکی
    گاه با سرو بلند کوهی
    یا که آن بته علف هرزه ی زرد
    یا لب بلبلک عاشق گل

    آنچنان می تازد
    که خیال دل سنگ
    به سم گرد شتاب اش نرسد

    وقت بوسیدن
    آن ریشه ی خشک 
    یا زبان گنجشک
    با تمام دل خود می خندد
    و 
    در آن شرشر احساس خودش

    در همین گوش زمان می خواند
    که 
    خدا در تن احساس منست
    که
    بشوق لب خشکیده
    روان می گردد







    شایان

    |